یکی بود یکی نبود غیر از خدا هییییییییییییییییییچکس نبود یه روزی یه روزگاری یه ستاره تو دل آسمون زندگی میکرد پر جنب وجوش پر از عشق وانرژی ونور تا اینکه یه روز این ستاره کوچولو عاشق شد اره عاشق همه حواسش.کارش.زندگیش شده بود عشقش اخه خیلی دوسش داشت اونم ستاره کوچولو رو خیلی دوست داشت خیلی بیشتر از عشق ستاره به خودش. وای فقط اونای که عاشق شدن حال ستاره را میفهمن مگه نه؟ نمیدونید چه حالی داشت.روزا براش قشنگتر بود.آسمون براش رنگی بود.تو ابرا پرواز میکرد. ولی نمیدونید چی به سرش اومد اخه. عشقش رو ازش گرفتن.گفتن دوست داشتن گناه. ازهم دورشون کردن. شکستن.خورد شدن.پرپرشدن.هیچی نگفتن.
دلم میخواد گریه کنم برای مرگ رازقی برای نابودی عشق
ستاره بیتابی میکرد عشقش سعی میکرد آرومش کنه.میگفت:حتمن قسمت هم نبودیم.حتمن مال هم نبودیم اما ستاره که دیگه اخه اون ستاره نبود نه حرکتی.نه انرژی.نه نوری شده بود مثل یه نقطه ضعیف و توی دل آسمون سو سو میکرد انگار که فرسنگها از زمین دور. بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود.
|
+| نوشته شده توسط
شکوفه در جمعه 10 اسفند1386
|